پرندههای بیآشیانه
پرنده را همیشه با آسمان میشناسیم؛ با بالهایی که برای رفتن ساخته شدهاند و با آزادیای که از دور، بیحد و مرز به نظر میرسد. اما آیا هر پرندهای که میپرد، آزاد است؟ شاید بعضی پروازها نه از سر آزادی، که از سر بیپناهی باشند. شاید گاهی پرنده پرواز میکند، چون دیگر جایی برای ماندن ندارد.
پرندههای بیآشیانه، عجیبترین ساکنان آسماناند. خانهای ندارند که هنگام غروب به آن بازگردند. درختی نیست که شاخهاش را از آنِ خود بدانند و پنجرهای نیست که کسی پشت آن، چشمانتظار بازگشتشان باشد. آنها میروند؛ از شهری به شهر دیگر، از شاخهای به شاخهای دیگر، از فصلی به فصل دیگر. اما در تمام این رفتنها، چیزی در وجودشان باقی میماند: حس مبهمِ نرسیدن.
شاید آشیانه برای پرنده فقط مجموعهای از شاخهها و برگها نباشد. آشیانه میتواند همان جایی باشد که موجودی در آن احساس کند به جهان تعلق دارد. جایی که بازگشت، معنا داشته باشد. برای همین است که بعضی پرندهها، حتی وقتی تمام آسمان را در اختیار دارند، باز هم بیخانماناند.
آدمها نیز گاهی شبیه همین پرندهها میشوند. سالها سفر میکنند، خانه عوض میکنند، شهر عوض میکنند، زبان عوض میکنند و حتی گاهی خودشان را تغییر میدهند؛ اما هیچکدام الزاماً به معنای پیدا کردن خانه نیست. خانه شاید یک مکان نباشد. شاید یک صدا باشد، یک نگاه، یک خاطره، یا حتی کسی که وقتی برمیگردی، هنوز تو را به یاد داشته باشد.
پرنده بیآشیانه اما همچنان پرواز میکند. شاید همین، تراژدی و زیبایی زندگی اوست. نه میتواند بماند و نه میتواند از رفتن دست بکشد. آسمان برایش وسیع است، اما وسعت همیشه به معنای آزادی نیست. گاهی وسعت، شکل دیگری از تنهایی است.
در غروب، وقتی دستهای از پرندگان از دور عبور میکنند، نمیدانیم کدامیک راه خانه را بلد است و کدامیک فقط به دنبال دیگران پرواز میکند. شاید در میان آنها پرندهای باشد که سالهاست خانهای ندارد، اما همچنان وانمود میکند مقصدی دارد.
و شاید انسان نیز همینگونه است؛ موجودی که گاهی تمام عمر خود را صرف پیدا کردن جایی میکند که بتواند در آن، برای نخستین بار، خستگی بالهایش را زمین بگذارد.
پرندههای بیآشیانه، بیشتر از آنکه درباره پرندگان باشند، درباره ما هستند؛ درباره کسانی که رفتهاند، کسانی که مجبور به رفتن شدهاند، کسانی که بازگشتهاند اما دیگر خانهای را که ترک کرده بودند پیدا نکردهاند، و کسانی که هنوز در جستوجوی شاخهای هستند که بتوانند شب را روی آن به خواب بروند.
شاید آخرین معنای آشیانه همین باشد: جایی که دیگر مجبور نباشی برای ماندن، دلیل بیاوری.
و شاید بعضی پرندهها تا پایان عمر پرواز کنند؛ نه برای رسیدن به مقصدی دور، بلکه فقط برای اینکه هنوز باور دارند جایی در این آسمان، شاخهای هست که روزی خانهشان خواهد شد.